تبليغاتX
دیوار سکوت
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم... که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

 تک تک ستاره ها را شمرده ام

تمام آنها در برابر مهربانی تو هیچ اند

و در برابر عشق من ناچیز

آبی آسمان را اندازه گرفته ام

از شرق به غرب، تا ناکجاآباد زمین

در برابر وسعت  قلب تو کم بودند

راستی گفته بودم لبخندت به دنیایی می ارزد؟

و اشک و غمت مرا تا جهنم می سوزاند؟

می دانی، حضورت چقدر برایم آرامش بخش است؟

می دانم، که جاذبه ی چشمانت است که مرا به خود می کشاند

می خواهم بدانی که صداقتت است که دوست داشتنی است

می خواهم بدانی که پاک بودنت زیباست

و دستانت گرمی بخش روزگار سرد و غمگینم

تو در من تجلی یک نگاه ساده اما عمیقی

تو چه بدانی یا ندانی دوست داشتنی هستی

و من می دانم که چرا دوستت دارم

دوستت دارم به خاطر همه آنچه که هستی

دوستت دارم

.....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388 سکوت ساعت 22:19  توسط "دیوار سکوت" | 
پول، معمای جالبی است...

وقتی تبدیل به خوراکی در دستان کودکی می شود و او را در نهایت شادمانی می بینی.

وقتی که پول به تکالیف اخروی تبدیل می شود و نمازهای یک به یک نخوانده آدمی را در پس از مرگش، چنان شتابان خوانده می شود توسط دیگری که آدمی را در جایی که نامش بهشت خوانند کیفور می کند و از کیفر فراری.

و زمانی پیچیده تر می شود که عشق را می فروشند و مبادله می کنند و گاهی هم دور می اندازند و اینجاست که فرزندی آرزوی مرگ پدر و مادر می کند، تا به ارث او برسد! یا شاید دستان پر از عشق مردی خالی بماند و عشق معشوق او نثار مردی با دستان پر از پول بشود.

 و همچنان قصه ی جدایی هاست که پابرجاست.........

براستی که پول هنرمندی است ماهر، که زشتی های اخلاق و رفتار را زیبا می نماید، سیاهی ها را سفید، حرام ها را حلال، تنفرها را پر از عشق و معیاری برای تمام خوبی ها...

دیگر چه انتظاری است وقتی مقام و تحصیلات و جایگاه اجتماعی، حتی ارزش های درونی هزار ساله را به تمسخر می گیرد؟! و شایسته ها را ناشایست می نماید و آنکه جایگاهش بالا نیست به لطف و مرحمت جناب پول ، چنان حکم می راند که گویی ارث پدرانش است.

اما این نگاهی است در نگاهی شرمسار که انسانیت را جایز نیست.

می دانم که خدایمان خریدنی نیست ........

میدانم که هیچ ثرومتمندی نتوانسته  عمر ابدی از خدا بخرد و یا ذره ای از آنچه که مقدر بوده بیشتر زیسته باشد. چرا که صدقه ی بسیار چشمگیر یک ثروتمند در نزد خدا برابر با صدقه خوشه ی گندم دهقانیست که خود نخورد و بخشید به دیگری ، که اگر ثوابش را بیشتر هم بدانیم، بد بیراه نگفته ایم.

و می دانم که پول ظاهر را خریدار اما باطن را دست نمی یابد.

کودک خوراکی را بی مهر مادر و سایه پدر نمی خواد. و خدا تکالیف الهی که خود در فرصتی که داده شده انجام دادی را با تکلیفی که برایت انجام بدهند یکی نمی داند.

و عشق حقیقی هرگز بازیچه قرار نمی گیرد چرا که عشقی که فروخته شود یا خریداری از ریشه و بن حقیقا عشق نیست... و شاید چیزی بدتر و بی شرافت تر از هوس باشد.

پس بدیهی است و دور نیست که وقتی وسیله ای به نام پول در جایگاهش استفاده نمی شود و فراتر از آنچه که هست معنا پیدا می کند همه ارزش ها و مقام ها نیز در جایگاه خود قرار نمی گیرند ..

که این هم تقصیر خودمان است که انسانیت را به بازی می گیریم و سپس ناله و شکایت سر می دهیم که خدایا این چه جهنمی است که آفریدی؟ باید در جوابت بگویم که اگر در دریاچه ای پاک و پر از ماهی های زیبا در آفرینش خدا را  ، تو برای امیال و اهداف نفسانی خودت نفت سرازیر نکنی ، هرگز شاهد ناپاکی آن نخواهی بود.

دیگر نمی دانم که چه بگویم ، تنها می دانم که هر چه روی دهد ، و هر چه خریدنی باشد....

خدایمان خریدنی نیست......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 سکوت ساعت 18:42  توسط "دیوار سکوت" | 

هرگز نخندیده ام...

از زمانی که لبخند را در نگاه ها گم کرده ام، خود را نیز تنها دیده ام.

خنده های من ، در نگاه های کودکان بیمار و خسته گریسته اند. در تنهایی و فراموشی موهای سفید مردان و زنان میهنم بغض کرده اند. در پلیدی و تاریکی روزگار غریبی که گاه آشناست، محو و بی رنگ شده اند.

حتی آرامش عشق، خنده های من را به سخره گرفتند و دچار غمی ابدی گشتم. زیرا می دیدم و می بینم که مادربزرگ را که دوستش داشتم در دستان من جان داد، دیدم که هر آنکه دوستت دارد و دوستش می داری روزگاری می میرد. و چه غمگین است، کشته شدنت در یادها...

هنر مردمان ما از جنس فراموشیست، بر اثر تکرر و تمرین روزانه، تا اراده می کنند دریچه ای دیگر از افکار خود را جایگزین انسانیت می کنند، آنجا که دیگر عشق را برای این دوست می دارند که در غزل های خاک خورده کتابخانه خود به نمایش بگذارند و بگویند که ما هم از آن تباریم. 

دروغ را چگونه توصیف کنم؟ قول های شکسته شده! قسم های پوچ را!  که در این وادی هیچ جایی برای گریستن و خندیدن نیست که سرتاسر بهت و حیرت است.

تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که به عنوان یک کالا دیده شوید؟ شما را بخواهند به خاطر ثروتتان! به خاطر جنسیت شما، به خاطر زیبایی ظاهری شما! این که می گویم روزگار ما دچار فراموشیست مزاح نکرده ام، چرا که می بینم ذهن و اندیشه ی انسان ها، آرمان و زیبایی فطرت آنها هر روز با دینارها و عددها تجارت می شوند.

 در این بین بازاری را نه در خواب بلکه  بیداری می بینم که رونق دارد و چه زیادند آدم هایی که در این حرفه مشغول به کار هستند: بازاری که در آن کالاهایی است به نام کودک ، دختران زیبارو ، اعضای بدن انسان هایی که نمیدانم نامشان چیست و می دانم که چون حیوان کشته شده اند.

کشته شدن! مرا به یاد چندین کلمه می اندازد: جنگ، دین، اعدام، دولت، حکومت، سیاست، گرسنگی و فقر، تولد، زلزله و از این قبیل...

که در بسیاری از این موارد عده ای از آدم ها که انسان نیستند، می خندند و می خندند و می خندند و من به خنده های آن ها می گریم.

آری اینجا مجالی برای خندیدن نیست........

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388 سکوت ساعت 14:47  توسط "دیوار سکوت" | 

عشق را پرتاب کرده اند
به سرزمینی دوردست
آسمان را تاریک کرده اند
با قلمی سیاه و یکدست

 

رنگین کمان محو دو روئی هاست
اینجا سرزمین تقصیر هاست
بی دلی هنر مردمانش
پلیدی شعار دیرینه آنهاست

 

هرچه زجه و ناله بیشتر
چهره های رو به بی تفاوتی بیشتر
ترازوهایشان دچار بی وزنی ست
اینجا، نان حاصل بازوان مردمانش نیست

 

مگر می شود این همه تباهی را آسان دید ؟
شانه های راستی زیر این آوار، شکسته است
همه پنجره ها بسته ، بدون هیچ روزن و دید
فرش نادانی تا ناکجا آباد این شهر، پهن است

 

اینجا همه خوبی ها تعطیل است
بهشت حتی یک رویا نیست
جهنم در پوچی به سر می برد
دیگر سرزمین من، برای من آشنا نیست


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388 سکوت ساعت 0:58  توسط "دیوار سکوت" | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره ی سکوت
خدایا! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. مرا بیاموز حتی به کسانی که درکم نکرده اند. یا به من بدی کرده اند. عشق بورزم. مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم. عشق بورزم و بدانم که هر چه روی می دهد نیک است.

دلنوشته های دیوار سکوت
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
سكوت
سکوت می گوید
"دیوار سکوت"
ديوار سكوت
پیوند با سکوت
سرنوشت
مهموني (سید)
این حال من بی توست (سیاوش)
تنها يار من
آرام ولی ساکت
بغض خاموش (سولماز)
بوی باران
رهگذری از سرنوشت
پسرا و دخترا= لاو و عشق (امیر)
روزهای تنهایی (آقا ناصر)
دریای احساس(باران و سحر)
تنهاترین جزیزه (دو همدم)
عشق من خدا
نامه هایی که هرگز خوانده نمی شوند(ناصر)
بر بال خورشید(آتش)
پسردلشکسته
محفلی برای همیشه
شاید یه روزی ...آقا میثم
دوستی ... رهای عزیز
از چه دلتنگ شدی؟... دیبا
زيباترين ....زهراي عزيزم
معرفت نامه..امير-م
رقص معکوس
Mystery Of Blue Sky
ما قلمهاييم در دست رفيق(ليلا)
من تنها تر از تو نيستم (آرش)
هلي تختي(محمد عبدي)
وايسا دنيا (مهدي اس اسي)
شايد من بي آنها
مترسک فیلسوف
قلب خاموش
ساحل شنی (هادی)
دلنوشته های باران تنها
هامی
سکوت بیدار
محمد عماد
محمد صالحی نیا
سلام (کیانا)
تنهایی
فریاد آزادی
علیرضا یخ فروش
عاشق تنها
آشنای غریب
" سکوت "
*...فصل پنجم...*
دلشکسته
انجمن شهریوری ها
احمد یزدانی
پرنده پوش رنگین کمان
444444
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

--- * http://www.shereno.com/show.php?op=showalbum&id=2402 *
 





Powered by WebGozar

* http://www.shereno.com/show.php?op=showalbum&id=2402