![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگینی سکوتی هستم... که گویا قبل از هر فریادی لازم است. |
|
چشمان تو تاریک است آنگاه که شروع می کنی به دیدن دیدنی که دیدن نیست چشمانی است رو به ظلمت و تا انتها به مقصد پوچی در تداوم چشمان تو کودک یتیم را ندید به ندای قلب عابر چشم ندوخت به ناله شبگرد کوچه ها دل نسوزاند به حرفهای مادر دل نبست و چشمها را در اعماق قلبش بازنکرد
تو به چشمان افسانه ای خندیدی تو چگونه آرامی؟ در ثانیه ها کودکان می میرند در دقایق لحظه ها می گیرند تو چنان دلشادی؟ نه! چشمان بیهوده ی تو هرگز نخواهند دید
دلنوشته |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387 سکوت ساعت 2:16 توسط . وندا . |
|
|
و اين بار مي نويسم
مي نويسم با قلم فريادکش خود که جهان و عالم اولين و آخرين اين را بدانند که تو براي من بهتريني و خواهي بود ![]() مادرم!
تو براي من عشق هستي ، عشقي واقعي عشقي سرشار از محبت و عاطفه مادرم! تو براي من پس از خدا جايگاه ستايش هستي مادرم! اي معبودم، اي يگانه ياور من اي غمخوار شبهاي بي کسي من اگر روزي از من بپرسند آرزوي تو چيست؟ چه پاسخ بگويم وقتي که تمام آرزوهاي خوب را تو آرزو کردي ***
پس اينگونه مي گويم
هدف من براي بودن
براي ماندن براي نفس کشيدن و زندگي کردن -۰ تنها تو هستي ۰- " مادر " دلنوشته ای
تقدیم به مادر گلم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387 سکوت ساعت 0:21 توسط . وندا . |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره ی سکوت |
خدایا! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم. مرا بیاموز حتی به کسانی که درکم نکرده اند. یا به من بدی کرده اند. عشق بورزم. مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم. عشق بورزم و بدانم که هر چه روی می دهد نیک است.
ّّ.......... باید گاهی سکوت کنیم ... شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد! |
|
RSS
|